آذر ماه 96
هانی در مدرسه{مهر و آبان}
سلام دوستای گلم بالاخره وقت کردم در مورد خاطرات دو ماهه اول مدرسم براتون بنویسم اینم از کارنامه دو ماهه اول مدرسه جا داره از زحمات معلم خوبم جناب کرمی تشکر کنم اول از همه بگم که من آقا معلمی دارم که خیلی خیلی خوبه من و دیگر بچه های کلاس رو خیلی خوب درک میکنه و مودبانه و صبورانه با ما برخورد میکنه نوبت میرسه به معرفی دوست های خوبم در مدرسه ایشون آقا وتین هستند و من خیلی دوستش دارم نفر اول صف آقا سپهر دوست خوبم در مدرسه مامانی چند بار آقا سپهر رو از نزدیک در مدرسه دیده و شیرین زبونی و اداهاشو خیلی دوست داره آقا دانیال دوست خوبم و آقا ف...
نویسنده :
از زبان هاني
22:14
هانی و هیام آبان ماه 96
در فکر عمیق فرووووو رفتم من و هیامی در کبابی عامو خلیل موقع مشق نوشتن هیام خانم یادش اومده که هی منو ماچ کنه آبجی مهربونم خیلی دوستت دارم عینکی که شدم کلا تریپم عوض شده هادین و خدیجه خیلی دوستشون دارم بابایی مهربونم بعد از چوب و تخته و آهن و کارتون و پلاستیک رسیدم به یه کلکسیون جدید به قول خودم کلکسیونی از الماااااس من و هاپوی ناز نازی ایناس دختر خاله نازنینم ؛ البته همیشه میخواد وسایل بازی منو به زور از دستم در بیاره ؛منم بخاطر این مورد اصلا باهاش نمیسازم انس و ایناس ایناس...
نویسنده :
از زبان هاني
21:30
هیام یکسال و نیمه
هیامی روز دوشنبه مورخ بیست و نهم آبان ماه یکسال و نیمه شد اون روز مامانی سرکار بود برای همین بابایی آبجی رو برد درمانگاه واکسن بزنه آبجی بعد از واکسن تا دو روز تب داشت و دست چپش هم خیلی درد میکرد هیام خانم مثل همیشه عاشق عینک ؛کفش و کلاه روی دیگ خونه مامان بزرگ ژست گرفته و هرچی گل بود توی باغچه بابابزرگ چید و ریخت پایین هیامی با ایناس خاله با هم دوستن ولی امان از لحظه ای که دعواشون میشه و هیامی سریع گازش میده بهش میگم آبجی زشته بقیه رو گاز میگیری میگه داداشی اینو از خودت به ارث بردم چندتا عروسک داره که همیشه ی...
نویسنده :
از زبان هاني
13:16
هاني و هيام در مهر ماه ٩٦
تا دفتر مشقم در میارم هیامی سه سوته میپره روی سرم که با وسایل مدرسم بازی کنه عروسکاشو برده هوا خوری از وقتی مامانی اونو از شیر گرفته ,خودش روزانه به عروسکاش جیجی میده نور خاک و شل بازی به توصیه دکتر هیامی از شیر گرفته شد هیامی و عشق کیف ...
نویسنده :
از زبان هاني
17:34
هانی اول مهر ماه 96
چهارشنبه بیست و نهم شهریور ماه پیش بسوی جشن شکوفه ها اونروز مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم و همراه با مامان و بابایی آماده شدم برای رفتن به مدرسه جشن قشنگی برای ما ترتیب داده بودن توی جشن ساعت اولی از سر و صدای بلند بچه ها کلافه شده بودم و لی کم کم به سر و صدای جشن و شلوغی عادت کردم که خودم هم جیغ و هورا میکشیدم آقایی که اون اخر ایستادن معلم مهربونمه آقای کرمی هستن من دقایقی بعد از جشن هوا خیلی گرم بود و جشنو زود تمام کردن که بیشتر از این اذیت نشیم و اما من و معلمم آقای کرمی همون ساعت اولیه کلاس موقع آشنایی و تحویل کتاب درسی ؛منو که دیدن خوب شناختن ...
نویسنده :
از زبان هاني
12:59










